rightless معنی فارسی بي حق واژههای دیگر با معنی «بي حق» disentitle بي حق کردن indifferentism لاقيدي نسبت به موضوع هاي ديني، بي علاقگي درشناختن حق از باطل wrong نا درست، نا صحيح، غلط incompetency (incompetence) ناشايستگي، بي کفايتي، نادرستي thankless نا سپاس، حق ناشناس، نمک ناشناس unappreciated نا سپاس، حق ناشناس، نمک ناشناس unappreciative نا سپاس، حق ناشناس، نمک ناشناس unthankful نا سپاس، حق ناشناس، نمک ناشناس smoothfaced بي مو، صاف کرده، داراي سيماي حق بجانب