ruling power معنی فارسی سلطان واژههای دیگر با معنی «سلطان» soldan سلطان، امير. sultan سلطان kingmaker سلطان ساز، کسي که درانتخاب پادشاه يا رئيس موثر است prince of historians سلطان مورخين، سلطان المورخين suleiman سلطان سليمان irade فرمان سلطان عثماني، حکم فرمان sultana زن يا مادر يا دختر سلطان، خانم يا مترس سلطان، يکجور کشمش بيدانه sultaness زن يا مادر يا دختر سلطان Antiochus نام سيزده سلطان سلسله ي سلوکي در سوريه emir امير.، سلطان، حکمران