دیکشنری فارسی

salt

UKsɔːlt USsɔlt

معنی فارسی

نمک مزه گوشه شور شور مزه نمکين نمک زده گوشه دار شور کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/sôlt/n., adj., vt.

نمک

salt is added to whatever spoils ...

هر چه بگندد نمکش می‌زنند ...

table salt

نمک روی میز

you have put too much salt in the food

خیلی به خوراک نمک زده‌ای.

(شیمی) ملح، تحت تاثیر املاح قرار دادن، ملح‌زدن (به)

(مجازی) خوشمزگی، لطافت طبع، بذله‌گویی، چاشنی کلام

his humor adds salt to his conversation

شوخ طبعی او مکالمات او را خوش‌مزه‌تر می‌کند.

(جمع - داروسازی) نمک میوه، مسهل، کارکن

a dose of Epsom salts

یک وعده سولفات دومنیزی

(عامیانه) ملوان، ناوی

an old salt

ملوان پیر

نمک‌دار، نمکین، نمکی، دارای طعم یا بوی نمک، شور (یکی از چهار مزه‌ی اصلی: شور salt - تلخ bitter - ترش sour - شیرین sweet)

salt tears

اشک‌های شور

a salt solution

محلول نمک‌دار

نمک‌زده، نمک سوده، در نمک خوابانده

salt butter

کره‌ی نمک‌زده

salt beef

گوشت گاو نمک سود

(نادر) دهان‌سوز، تندوتیز

شورآبزی

شورابی، شوراب‌دار، شوره‌زار

salt marshes

مرداب‌های شورابی

salt water

آب شور

the Salt Desert in Iran

صحرای نمک در ایران

نمک سود کردن، در نمک خواباندن، در آب نمک خواباندن

to salt down pork

گوشت خوک را در آب نمک خواباندن

to salt fish

ماهی را نمک سود کردن

I salted the beef for four hours

گوشت گاو را چهار ساعت در نمک خواباندم.

نمک زدن، نمک‌دار کردن، نمکین کردن، نمک پاشیدن

to salt an icy sidewalk

روی پیاده‌رو یخ‌زده نمک پاشیدن

to salt food

نمک به خوراک زدن

(مجازی) با مزه کردن، بر جاذبه‌ی چیزی افزودن، چاشنی کردن، خوشمزگی کردن

she salted her speech with quotations from S'adi

با نقل اشعار سعدی به سخنرانی خود چاشنی زد.

نمکدان (saltshaker و saltcellar هم می‌گویند)

pass me the salt, please

لطفا نمک را (نمکدان را) به من رد کنید.

ارزش دروغین دادن (به چیزی)، (توی چیزی) دست‌بردن

the accountant has salted the books

حسابدار توی دفاتر دست برده است.

they salted the mine with gold and sold it at double the price

آنها توی معدن طلا پاشیدند و آن‌را دو برابر قیمت فروختند.

in order to deceive the buyers, they salted the oil well

برای فریب دادن خریداران توی چاه نفت مقداری نفت ریختند.

(خاک) آمیخته با نمک، بی‌حاصل، برهوت، لوت

(مو) خاکستری کردن، فلفل نمکی کردن، سفید کردن

experience has salted his beard

تجربه ریش او را سفید کرده است.

* above (or below) the salt

در صدر میز (یا در پایین میز)، در مقام شامخ (یا در مقام پایین)

* salt away (or down)

1- در نمک خواباندن، نمک سود کردن 2- (عامیانه) اندوختن (به ویژه پول)، کنار گذاشتن

* salt of the earth

(انجیل) صالح و خوب، نیکومنش

* salt out

(شیمی) با افزودن ملح محلول را تجزیه یا ته‌نشین کردن

* with a grain of salt

با بدبینی، با ناباوری، با شک و تردید

take what he says with a grain of salt

حرف‌های او را باور نکن.

* worth one's salt

دارای ارزش کافی (در مقابل مزدی که می‌گیرد یا در برابر هزینه‌ی آن)

Javad proved to be worth his salt

در عمل معلوم شد که بودن جواد به صرفه است (کارش از حقوقی که می‌گیرد بیشتر ارزش دارد).

تعریف انگلیسی

adjective
  1. a compound formed by replacing hydrogen in an acid by a metal (or a radical that acts like a metal)
  2. white crystalline form of especially sodium chloride used to season and preserve food
  3. the taste experience when common salt is taken into the mouth
  4. add salt to “Verb Frames:” “Somebody ----s something”
  5. sprinkle as if with salt “the rebels had salted the fields with mines and traps” “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Something ----s something” “Somebody ----s somebody PP” “Somebody ----s something PP” “Somebody ----s something with something”
  6. add zest or liveliness to “She salts her lectures with jokes” “Verb Frames:” “Somebody ----s something”
  7. preserve with salt “people used to salt meats on ships” “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “The chefs salt the vegetablesIII” “salt scorn"- Shakespeare” “a salt apology”

مترادف‌ها

I. noun
1. Chloride of sodium, muriate of soda, common salt.
2. Taste, smack, savor, flavor, seasoning, relish.
3. Wit, piquancy, pungency, sarcasm, humor, smartness, poignancy.
4. Sailor, old sailor.
5. Salt cellar.
II. adjective
1. Saline.
2. Sharp, bitter, pungent.

واژه‌های دیگر با معنی «نمک»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن