دیکشنری فارسی

sedentary

US'sedən'terı

معنی فارسی

نشسته ، هميشه نشين ، خانه نشين ، غير مهاجر ،

يکجامان ، مقيم در يک جا

معنی کامل و مثال‌ها

/sed´'n ter´ē/adj.

● نشسته، مستلزم نشستن زیاد، مستلزم پشت میز نشینی، ناجنبا، نشیمند

a sedentary job can lead to weight gain

یک شغل پشت میزی می‌تواند منجر به اضافه شدن وزن بشود.

● (پرنده و غیره) غیر مهاجر، ساکن (در یکجا)، مانستک، مانا، یکجازی، ناکوچگر

تعریف انگلیسی

adjective
  1. requiring sitting or little activity “forced by illness to lead a sedentary life”

مترادف‌ها

adjective
Inactive, motionless, sluggish, torpid.

واژه‌های دیگر با معنی «نشسته»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن