selfpossessed معنی فارسی خود دار ارام ملايم خون سرد واژههای دیگر با معنی «خود دار» self contained خود دار، تودار، باحوصله helmeted خود دار، خودپوش، داراي قسمتي که مانندخودباشد landing vehicle خود روشني دار آب خاکي steering brake قفل فرمان خود روشني دار walking chair چارچوب غلتک دار که کودکان دست خود را بدان، گرفته راه رفتن مي آموزند cowled باشلق دار، خود دار، راهب cobra مارعينکي، افعي خود دار cool خنک، خون سرد، خود دار collected داراي حواس جمع، متين، خود دار continent قطعه، اقليم، قاره