semplice معنی فارسی صاف ساده بي تاثير. معنی کامل و مثالها /sem´plichā´/adv.● (دستور نواختن موسیقی) سادهتر واژههای دیگر با معنی «صاف» glace صاف، براق، نرم smooth صاف، هموار، نرم smoothe صاف، هموار، نرم flatboat ته صاف، ته تخت، ناو ته تخت paved صاف شده، سنفرش شده . straightedge لبه صاف، خط کش clarifies صاف کردن، پالودن، تصفيه کردن clarify صاف کردن، پالودن، تصفيه کردن strained صاف کرده، پالوده، فشرده purified صاف کرده، پالوده، صاف شده