smoothe معنی فارسی صاف هموار نرم روان بي تکان تعارف اميز ملايم واژههای دیگر با معنی «صاف» glace صاف، براق، نرم smooth صاف، هموار، نرم semplice صاف، ساده، بي تاثير. flatboat ته صاف، ته تخت، ناو ته تخت paved صاف شده، سنفرش شده . straightedge لبه صاف، خط کش clarifies صاف کردن، پالودن، تصفيه کردن clarify صاف کردن، پالودن، تصفيه کردن strained صاف کرده، پالوده، فشرده purified صاف کرده، پالوده، صاف شده