دیکشنری فارسی

servitude

UKsəːvitjuːd US'sə:və'tu:d

معنی فارسی

بندگي ، بردگي ، خدمت اجباري ،

دوره خدمت يا شاگردي

معنی کامل و مثال‌ها

/su_r´vǝ tōōd´, -tyōōd´/n.

بندگی، بردگی، غلامی

working for this low pay is a form of servitude

کار کردن در مقابل این مزد کم نوعی بردگی است.

بیگاری، نوکری

(حقوق) اعمال شاقه، کار سخت

(حقوق) حق ارتفاقی

مترادف‌ها

noun
Slavery, bondage, thraldom, enthralment, enslavement, serfdom, service.

واژه‌های دیگر با معنی «بندگي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن