sight 2 معنی فارسی ديد واژههای دیگر با معنی «ديد» vision ديد، بينايي، رويا seeing ديد، مشاهده، قوه ديد dispart ديد، تفاوت ميان نيم قطردهانه توپ ونيم قطرته ان afterimage پس ديد، رد تصوير، تصوير بعدي چيزي (روي سلولهاي چشم). line of regard خط ديد night vision ديد شب sight line خط ديد overtaking sight distance طول ديد، مسافت ديد براي سبقت گرفتن، فاصله ديد براي پيشدستي visionless فاقد ديد، فاقد حس بينش و مال انديشي، عاري از تطور و الهام. ramp sight ديد مورب، آيينه مورس، شکاف درجه پايه دار متحرک