دیکشنری فارسی

skirmish

UKskəːmiʃ US'skə:mıʃ

معنی فارسی

کشمکش زدوخورد جنگ جزئي زدوخورد کردن پنجه نرم کردن کشمکش کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/sku_r´mish/n., vi.

● زدوخورد (معمولا از نبرد کوچکتر و اتفاقی است)، کارزار، رزم، ستیز

border skirmishes

زد و خوردهای مرزی

● درگیری، رودررویی، مشاجره، چالش

their verbal skirmish was the prelude to serious peace negotiations

جنگ لفظی آنها مقدمه‌ی مذاکرات جدی صلح بود.

● زدوخورد کردن، رزمیدن، درگیری داشتن، مشاجره کردن، ستیز کردن

تعریف انگلیسی

verb
  1. a minor short-term fight
  2. engage in a skirmish “Somebody ----s”

مترادف‌ها

noun
Fight (of slight consequence), battle, collision, conflict, combat, brush, affair, contest, contention.

واژه‌های دیگر با معنی «کشمکش»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن