skirmish
معنی فارسی
کشمکش زدوخورد جنگ جزئي زدوخورد کردن پنجه نرم کردن کشمکش کردن
معنی کامل و مثالها
/sku_r´mish/n., vi.
● زدوخورد (معمولا از نبرد کوچکتر و اتفاقی است)، کارزار، رزم، ستیز
border skirmishes
زد و خوردهای مرزی
● درگیری، رودررویی، مشاجره، چالش
their verbal skirmish was the prelude to serious peace negotiations
جنگ لفظی آنها مقدمهی مذاکرات جدی صلح بود.
● زدوخورد کردن، رزمیدن، درگیری داشتن، مشاجره کردن، ستیز کردن
تعریف انگلیسی
- a minor short-term fight
- engage in a skirmish “Somebody ----s”
مترادفها
noun
Fight (of slight consequence), battle, collision, conflict, combat, brush, affair, contest, contention.