supersede
معنی فارسی
لغو کردن ملغي کردن کنار گذاشتن موقوف کردن
معنی کامل و مثالها
/-sēd´/vt.
● از دور خارج کردن، کنار گذاشتن، از اعتبار انداختن
the lapse of time has superseded his astronomical system
گذشت زمان نظام نجومی او را از اعتبار انداخته است.
● ارجحیت دادن، مقدم شمردن، اولیتر بودن، تقدم داشتن
the welfare of a child supersedes the wishes of the parents
سعادت طفل بر خواستههای والدین تقدم دارد.
● برطرف کردن، زائل کردن
this summary is intended to supersede the necessity of a long and detailed account
منظور از این خلاصه این است که نیاز به یک شرح طولانی و پر جزئیات را برطرف کند.
● جانشین شدن، جای چیزی را گرفتن، جای خود را (به دیگری) دادن
the automobile began to supersede the horse
اتومبیل به تدریج جای اسب را گرفت.
this organization will be superseded by two others
این سازمان جای خود را به دو سازمان دیگر خواهد داد.
he superseded his father as managing director
او به عنوان مدیر عامل جانشین پدرش شد.
مترادفها
verb active
1. Suspend, annul, overrule, set aside, make void, obviate, neutralize.
2. Displace, replace, supplant, succeed, remove.