to clear away UKtoukliərɔːwei معنی فارسی برچيدن جمع کردن واژههای دیگر با معنی «برچيدن» darn رفوکردن، برچيدن، جاي رفوشده lift بلند کردن، بالابردن، دزديدن writhe بخود پيچيدن، پيچ وتاب خوردن، آزرده شدن liquidate واريختن، تصفيه کردن، تفريح کردن