to exert oneself معنی فارسی کوشش کردن واژههای دیگر با معنی «کوشش کردن» tries کوشش کردن، کوشيدن، سعي کردن try کوشش کردن، کوشيدن، سعي کردن strive کوشش کردن، کوشيدن، جد و جهد کردن striven کوشش کردن، کوشيدن، جد و جهد کردن attempt کوشش کردن، کوشيدن، خواستن spirt کوشش ناگهاني و کوتاه (کردن)، جنبش تند و ناگهاني (کردن) spurt کوشش ناگهاني و کوتاه (کردن)، جنبش تند و ناگهاني (کردن) work in با فعاليت و کوشش راه باز کردن، مشکلات را از ميان برداشتن. scramble بادست وپابالارفتن، تقلاکردن، کوشش کردن retch اغ زدن، اغ، کوشش براي قي کردن