to finish off معنی فارسی تمام کردن ، کارهاي دست باخر را انجام دادن ، پرداخت کردن واژههای دیگر با معنی «تمام کردن» desegregation تمام کردن، کامل کردن، درست کردن integrate تمام کردن، کامل کردن، درست کردن integrative تمام کردن، کامل کردن، درست کردن complete تمام کردن، کامل کردن، انجام دادن thoroughpaced تمام کردن، کامل کردن، انجام دادن unexpurgated تمام کردن، کامل کردن، انجام دادن pay off پرداخت کردن (تمام ديون)، تاديه کردن، تسويه کردن fish out تمام کردن ذخيره ماهي يک منطقه finish بپايان رسانيدن، تمام کردن، تکميل کردن consummate انجام دادن، تمام کردن، کامل کردن