to innovate in معنی فارسی تازه اوردن باب کردن ابداع کردن واژههای دیگر با معنی «تازه اوردن» innovate چيز تازه اوردن، بدعت گذاردن، تازگي اوردن interpolate عبارات بيگانه يا تازه اوردن در، با عبارات بيگانه يا تازه تحريف refocillate تجديد حيات کردن، بخود اوردن، بهوش اوردن refresh تازه کردن، نيروي تازه دادن، ازخستگي بيرون اوردن regenerate دوباره توليد کردن، دوباره بوجود اوردن، روح تازه بخشيدن refect تازه کردن، نيروي تازه دادن به، از خستگي بيرون اوردن