to lay hold on معنی فارسی گرفتار کردن ، استفاده از ضعف کسي کردن واژههای دیگر با معنی «گرفتار کردن» involve گرفتار کردن، کشيدن، در برداشتن inviscate در چسب گرفتار کردن، با چيزچسبناک اميختن non commital خود داري (کننده) از گرفتار کردن خويش، بويسله تصديق يا تکذيب مطلبي immesh در دام نهادن، گرفتار کردن. implicate فهماندن، دلالت کردن بر، گرفتار کردن catch گرفتن، بچنگ آوردن، گرفتار کردن mousetrap تله ي موش، در تله انداختن، گرفتار کردن overtake رسيدن به، فرا رسيدن به، گير آوردن overtaken رسيدن به، فرا رسيدن به، گير آوردن incarcerate در زندان نهادن، زنداني کردن، توقيف کردن