to lay on معنی فارسی وضع کردن بستن ماليات تحميل کردن زدن واژههای دیگر با معنی «وضع کردن» legislate قانون وضع کردن price market وضع کردن قيمت در انحصار price setter قيمت وضع کردن در انحصار reshape تغيير شکل دادن، تجديد وضع کردن. denationalization تبديل مجدد مالکيت عمومي به مالکيت خصوصي، بازگشت به وضع قبل از ملي کردن impose تحميل کردن، گذاردن، وضع کردن enact مقر رداشتن، مقر رکردن، وضع کردن deduct کم کردن، کسر کردن، وضع کردن hassle جر و بحث، مجادله، بگومگو gesture اشاره، حرکت، وضع