to make a move معنی فارسی برخاستن ، پاشدن و رفتن ، مهره را تکان دادن واژههای دیگر با معنی «برخاستن» arise برخاستن، بلند شدن، رخ دادن rise برخاستن، بلندن شدن، پاشدن arisen برخاستن، رخ دادن، روي دادن step up برخاستن، اضافه کردن، عمل کردن. uprise برخاستن، طغيان کردن، بالارفتن takeoff برخاستن. maximum take-off weight حداکثر وزن برخاستن design gross weight حداکثر وزن پيش بيني شده هنگام برخاستن، هواپيما براي استفاده در محاسبات طراحي design take-off weight حداکثر وزن پيش بيني شده هنگام برخاستن، هواپيما براي استفاده در محاسبات طراحي wet take-off برخاستن از زمين با استفاده از مکانيزم، تزريق آب