to put back معنی فارسی عقب بردن کند کردن پس انداختن منکر شدن رد کردن برگشتن واژههای دیگر با معنی «عقب بردن» back off عقب زدن، عقب رفتن، عقب بردن push پوش، هل دادن، از عقب زور دادن drive راندن، بردن، عقب نشاندن tasked راندن، بردن، عقب نشاندن tasking راندن، بردن، عقب نشاندن