to put in practice معنی فارسی عملي کردن اجرا کردن واژههای دیگر با معنی «عملي کردن» plan implementation اجراي برنامه، عملي کردن برنامه hocus دست انداختن، مچل کردن، شوخي عملي کردن effectuate (فراهم) کردن، موجب شدن، انجام دادن actualize واقعيت دادن، واقعي کردن، صورت خارجي دادن float شناورشدن، شناوربودن، عملي شدن pull in نقشه يا عملي را متوقف ساختن، متوقف شدن، (ز.ع.) توقيف کردن. workable عملي شدني، داراي ارزش کار کردن، کار کن fall to بکاري مبادرت کردن، به عملي دست زدن.