to put out of countenance معنی فارسی دست پاچه کردن واژههای دیگر با معنی «دست پاچه کردن» disconcert مشوش کردن، دست پاچه کردن، خراب کردن embarrass گيج کردن، دست پاچه کردن، براشفتن embarrassedembarrassing گيج کردن، دست پاچه کردن، براشفتن excessiveness گيج کردن، دست پاچه کردن، براشفتن overabundance گيج کردن، دست پاچه کردن، براشفتن fluster گيج کردن، نيم مست کردن، دست پاچه کردن overawe ترساندن، تهديدکردن، دست پاچه کردن confound برهم زدن، درهم برهم کردن، شرمنده کردن flurries اشفتگي، سراسيمگي، اشوب flurry اشفتگي، سراسيمگي، اشوب