to run a معنی فارسی گيرکردن خوردن تصادم کردن واژههای دیگر با معنی «گيرکردن» falter گيرکردن، پيداکردن، باشبهه سخن گفتن interlock بهم پيوستن، درهم گيرکردن، بهم ارتباط داشتن haw پرچين، حصار، ديواربست hesitate تامل کردن، درنگ کردن، مرد دبودن graze چراندن، چرانيدن، خراشيدن