to the fore معنی فارسی فراهم موجود هويدا في المجلس معلوم واژههای دیگر با معنی «فراهم» accrual فراهم شدن، منتج گرديدن، تعلق گرفتن accrue فراهم شدن، منتج گرديدن، تعلق گرفتن avaiiability فراهم بودن، موجود بودن، بدرد خوردن foregather فراهم آمدن، گرد آمدن، جمع شدن forgather فراهم آمدن، گرد آمدن، جمع شدن effecturate فراهم کردن، موجب شدن، انجام دادن. procurance فراهم سازي، وکالت verticillaster فراهم کردن exterminative فراهم کننده، اسباب نابودي، مايه انهدام يا انقراض exterminatory فراهم کننده، اسباب نابودي، مايه انهدام يا انقراض