to wage war معنی فارسی جنگ کردن دست بجنگ زدن واژههای دیگر با معنی «جنگ کردن» combatable قابل جنگ کردن، قابل اينکه با ان نبردياضديت کنند battle جنگ، جنگ کردن war game اجراي بازي جنگ، بازي جنگ کردن mobilize بسيج دادن، آماده جنگ کردن، تجهيز کردن accoutering سلاح پوشاندن، آماده جنگ کردن، ملبس کردن accouters سلاح پوشاندن، آماده جنگ کردن، ملبس کردن accouter سلاح پوشاندن، آماده جنگ کردن، ملبس کردن embattle درصف اوردن، اماده جنگ کردن، داراي برج وباروکردن outbrave بمبارزه طلبيدن، تحريک به جنگ کردن، مقاومت کردن با weapons assignment واگذاري جنگ افزار، مامور کردن جنگ افزارها