unmarred معنی فارسی تمام کامل دست نخورده يک پارچه پيوسته واژههای دیگر با معنی «تمام» whole تمام، درست، دست نخورده entire تمام، کامل، دست نخورده undamaged تمام، کامل، دست نخورده unimpaired تمام، کامل، دست نخورده uninjured تمام، کامل، دست نخورده fini تمام، خاتمه، پايان full length تمام قد، قدي، نماينده تمام قد انسان. full-length تمام قد، قدي cotangent ظل تمام full face تمام رخ