دیکشنری فارسی

unset

USən'set

معنی فارسی

پياده کردن از نگين دراوردن

معنی کامل و مثال‌ها

/-set´/adj.

● (جواهر و غیره) سوار نکرده (یا نشده)، (ماست و غیره) جانیافتاده، کار گذاشته نشده

an unset gem

جواهر کار گذاشته نشده

● سفت نشده، ماسیده نشده

unset cement

سیمان سفت نشده

واژه‌های دیگر با معنی «پياده کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن