دیکشنری فارسی

water

UKwɔːtər US'wɔtə

معنی فارسی

آب محلول پيشاب ادرار

معنی کامل و مثال‌ها

/wôt´ǝr, wät´-/n., vt., vi.,adj.

آب، ما (H2O)

please give me a glass of water

لطفا یک لیوان آب به من بدهید.

if there is no water, we will die of thirst

اگر آب نباشد از تشنگی هلاک می‌شویم.

(معمولا جمع) آب معدنی

she drinks the waters for rheumatism

برای (درمان) رماتیسم آب معدنی می‌نوشد.

رجوع شود به: watering place

رجوع شود به: watercolor

(جمع) آب‌های فلات قاره، (آب‌های) ساحلی

Iran's territorial waters

آب‌های ساحلی ایران

an invasion of British waters

تجاوز به دریاهای ساحلی انگلستان

(رود و دریا) ژرفا، عمق آب، میزان آب

a boat drawing three feet of water

قایقی که به آب دارای سه فوت عمق نیاز دارد.

(معمولا جمع) دریا

the fleet was in eastern waters

ناوگان در دریای خاوری مستقر بود.

آب منزل، آب لوله، آب نوشیدنی

they threatened to turn off the water

تهدید کردند که آب را خواهند بست.

our water was from springs

آب نوشیدنی ما از چشمه سارها تامین می‌شد.

جزر یا مد، کشند، برکشند یا فرو کشند

we were waiting for low water

ما منتظر جزر بودیم.

high water was at six o'clock

مد در ساعت شش بود.

اشک، سرشک

a blow that brought the water to his eyes

ضربه‌ای که اشک به چشمانش آورد.

پیشاب، شاش

the old man passed bloody water

پیرمرد پیشاب خون آلود دفع می‌کرد.

آب دهان، بزاق، خدو

the smell of food brought the water to his mouth

بوی خوراک آب به دهانش آورد.

شاره‌ی درونه، کیسه‌ی آب جنین، آب مشیمه، آب درون پرده

after the water broke, the labor became easy

پس از پاره شدن کیسه‌ی آب، زایمان آسان شد.

نوع، جنس، درجه (ی خوبی)

a diamond of the first water is perfectly transparent

یک الماس درجه یک کاملا شفاف است.

a fool of the purest water!

یک احمق به تمام معنی‌!

محلول، آبگونه، آبسانه

ammonia water

محلول آمونیاک

(سطح پارچه یا فلز و غیره) جلا، براقی، جلا دادن، براق کردن، برق انداختن

(در امریکا غیر قانونی است) زیادنمایی دارایی شرکت، نشر سهام به طوری که ارزش کل آنها از ارزش دارایی‌های شرکت بیشتر باشد، سهام آبکی، برآورد آبکی، سهام آبکی نشر کردن، برآورد آبکی کردن

آب دادن، آبیاری کردن، سیراب کردن، مشروب کردن، پسانیدن، آب رساندن به

Pari watered the flowers

پری گل‌ها را آب داد.

the orchard is watered once a week

باغ میوه هفته‌ای یکبار آبیاری می‌شود.

to water the horses

به اسب‌ها آب دادن

Zayandeh-Rood waters a part of the Esfahan plain

زاینده رود بخشی از دشت اصفهان را سیراب می‌کند.

آب (توی چیزی) ریختن، آبکی کردن، آب قاتی (چیزی) کردن

when we had guests Soghra would water the soup

هر وقت میهمان داشتیم صغرا توی آبگوشت آب می‌ریخت.

watered milk

شیر که آب در آن ریخته‌اند

(معمولا با: down) ملایم کردن، از شدت (چیزی) کاستن

you better water down some of your criticisms

بهتر است از شدت انتقادات خودت کم کنی.

اشک ریختن، پر آب شدن، (چشم یا دهان و غیره) آب افتادن

my eyes were watering from the smoke

دود چشمانم را پر از اشک کرد.

her mouth watered as she waited for dinner

هنگامی که منتظر شام بود دهانش آب افتاد.

آبگیری کردن، آب گرفتن، آب برداشتن

a boat docked to water

ناوی برای آبگیری پهلو گرفت.

(جانور) آب خوردن، رفع عطش کردن

elephants water at several water holes

فیل‌ها از چندین چاله‌ی آب رفع عطش می‌کنند.

وابسته به یا همانند آب، آبی، آب مانند، در آب، آبزی، آبدوست

water sports

ورزش‌های آبی، آب‌ورزی

water plants

گیاهان آبزی

water birds

مرغان آبی، پرندگان آبی

a water mill

آسیاب آبی

آبدار، پر آب

a water blister

تاول پر از آب

* by water

با کشتی، از راه دریا (یا رودخانه)

letters are carried both by air and water

نامه‌ها هم از راه هوا و هم از راه دریا حمل می‌شوند.

* drinking water

آب خوردن، آب آشامیدنی

* hold water

1- آب داشتن، آب در خود نگاه داشتن 2- منطقی بودن، با واقعیات جور درآمدن

an argument that holds no water

استدلالی که اصلا منطقی نیست.

* in deep water

در موقعیت بد، در تنگنا، سخت گرفتار

* in hot water

دچار اشکالات زیاد، در وضع بد

the company is in hot water over taxes

به خاطر مالیات‌ها شرکت دچار اشکال شده است.

* like water

(به ویژه در مورد پول و خرج) مثل ریگ، بی‌حساب و کتاب

he spends money like water

مثل ریگ پول خرج می‌کند.

* make one's mouth water

دهان کسی را آب انداختن، سخت مشتاق کردن

* make water

1- شاشیدن، ادرار (خالی) کردن (to pass water هم می‌گویند) 2- (قایق و غیره‌- به خاطر سوراخ) آب به خود راه دادن

* pour cold water (on)

دلسرد کردن، رد کردن، نپذیرفتن، سردی از خود نشان دادن

the boss poured cold water on all of my proposals

رئیس همه‌ی پیشنهادهای مرا رد کرد.

* water seeks its own level

هر کسی به اندازه‌ی استعداد و جربزه‌اش ترقی می‌کند

* test the water(s)

آزمودن، اکتشاف کردن، مزه‌ی دهن کسی را فهمیدن، (کاری را) به طور آزمایشی انجام دادن

* water under the bridge

کاری که شده است و قابل جبران نیست، کاری که از کار گذشته است، زیان و غیره که غصه خوردن درباره‌ی آن بی‌فایده است، عمل‌انجام شده

ریشه و کاربرد

ریشه

From Old English 'wæter', of Germanic origin; related to Dutch 'water', German 'Wasser', from an Indo-European root shared by Russian 'voda' (вода), also by Latin 'unda' 'wave'.

مثال

  • He poured some water into the dish.
  • She was splashing her face with water.
  • Water the plants twice a week.

ترکیب‌های رایج

Bottle of water Glass of water Water supply Water level Water temperature

تعریف انگلیسی

verb
  1. binary compound that occurs at room temperature as a clear colorless odorless tasteless liquid; freezes into ice below 0 degrees centigrade and boils above 100 degrees centigrade; widely used as a solvent “Substance Holonyms:” “Substance Meronyms: hydrogen, H, atomic number 1, oxygen, O, atomic number 8”
  2. the part of the earth's surface covered with water (such as a river or lake or ocean) “they invaded our territorial waters” “they were sitting by the water's edge” “Substance Meronyms: H2O”
  3. once thought to be one of four elements composing the universe (Empedocles)
  4. a facility that provides a source of water “the town debated the purification of the water supply” “first you have to cut off the water”
  5. liquid excretory product “there was blood in his urine” “the child had to make water”
  6. a liquid necessary for the life of most animals and plants “he asked for a drink of water”
  7. supply with water, as with channels or ditches or streams “Water the fields” “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Something ----s something”
  8. provide with water “We watered the buffalo” “Verb Frames:” “Somebody ----s something”
  9. secrete or form water, as tears or saliva “My mouth watered at the prospect of a good dinner” “His eyes watered” “Verb Frames:” “Something ----s”
  10. fill with tears “His eyes were watering” “Verb Frames:” “Something ----s”

مترادف‌ها

I. verb active
1. Irrigate, moisten, wet.
2. Supply with water (for drink), furnish with water, give water to.
3. Sprinkle and calender (as cloth, to give it an undulating or wavy appearance).
II. verb neuter
1. Shed water.
2. Take in water, get water.

واژه‌های دیگر با معنی «آب»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن