weaselled معنی فارسی راسو واژههای دیگر با معنی «راسو» fitch راسو، ضربان، موي راسوياقلم مويي که ازان بسازند fisch راسو، ظربان، پوست راسو يا گربه قطبي. fitchet راسو، ضربان، قلم مو fitchew راسو، ضربان، قلم مو weasel راسو mustelidea تيره راسو، خانواده سمور musteline وابسته به تيره راسو، مانند راسويان، گندم گون mink يکجور سموريا راسو که گاهي درآب زندگي مي، کند، خز اين جانور ferret موش خرما، راسو، ادم کنجکاو