احساس کردن معنی انگلیسی feel sense take واژههای انگلیسی با این معنی feel احساس کردن، دريافتن، درک کردن forefeel از پيش احساس کردن، قبلاً احساس کردن consternate احساس تحير و وحشت کردن، متوحش شدن desiderate ارزوکردن، نبودن (چيزي را) احساس کردن scunner انزجار، مايه نفرت، احساس نفرت کردن. perceivably مشاهده کردن، ديدن، دريافتن perceive مشاهده کردن، ديدن، دريافتن suffocate خفه کردن، راه نفس (کسي) را گرفتن، خاموش يا خفه کردن lobotomize لپ برداري کردن، بخشي از مغز را برداشتن، از هوش و احساس انداختن