اسباب بازی معنی انگلیسی plaything toy واژههای انگلیسی با این معنی toy اسباب بازي، بازيچه، سرگرمي plaything اسباب بازي، بازيچه، لعبت toyshop مغازه ي اسباب بازي فروشي، بازيچه فروشي rain-box صندوق يا اسباب بازي ديگري که درتماشاخانه، صداي باران ازان درمي اورند toylike عروسک وار، مثل اسباب بازي. yoyo يويو، نوعي اسباب بازي بچگانه noah ark کشتي نوح، کشتي بچگانه که اسباب بازي اوست gaud خرده ريزه قشنگ، زيورالات، اسباب بازي bijou جواهر، گوهر (کم بها)، اسباب بازي sport ورزش تفريحي، بازي، شوخي