باعث
معنی انگلیسی
agent occasion responsible
واژههای انگلیسی با این معنی
- give rise to باعث شدن
- productive of annoyance باعث زحمت، زحمت رسان، ازارنده
- hemagglutinate باعث انعقاد خون شدن، منعقد کردن.
- shut up باعث وقفه در تکلم شدن، خفه کردن، (امر) خفه شو.
- hemolyze باعث تجزيه گويچه سرخ خون شدن، هموليزه کردن.
- in-off به کيسه انداختن گوي بيليارد که باعث، کاستن امتياز مي شود
- leg before ضربه خوردن به پا پيش از ميله که باعث، سوختن توپزن مي شود (کريکت)
- plea in abatement دفاعي که باعث معلق ماندن يا به تعويق، افتادن دعوي خواهان شود
- q fever (طب) تب کيو که باعث ذات الريه ميشود.
- turpis causa عوض نامشروع و غير قانوني که باعث فساد، عقد مي شود
- transfer payment پرداخت پولي که هيچ کار توليدي را باعث، نشود
- glitch يک اشتباه کوچک که باعث ايجاد اشتباه در، انتقال اطلاعات مي شود، خرابي تصادفي يا موقتي در سخت افزار
- autoscore در پردازش کلمه دستورالعملي است که باعث، مي شود تا زير متن خط کشيده شود
- acid diluent ترکيبي که با قلم زني سطح فلز باعث اتصال، بهتر لايه هاي پرداخت با سطح فلز ميشود
- type ahead ويژگي اي که باعث از بين رفتن کلمه مي شود
- causer موجب شونده، باعث
- draw on نزديک شدن (به)، باعث شدن، متصل شدن
- throw back ترقي وپيشرفت را عقب انداختن، باعث تاخير شدن، رجعت
- yips هيجان و نگراني از فشار روحي مسابقه که، باعث بازي غلط مي شود
- crossfiring اتصال کوتاه بين دو سيم در سيستم احتراق، که باعث احتراق نابهنگام ميشود
- allergen آلرژي زا، ماده اي که باعث حساسيت ميشود.
- minimal tree درختي که گره هاي ترمينالي آن مرتب شده، تا باعث عملکرد بهينه آن درخت شوند
- androgen آندروژن، هورمون هاي جنسي که باعث ايجاد صفات، ثانويه جنسي در مرد (مثل ريش و صدا) مي شوند.
- kelly کلي، قطعه اي از لوله حفاري که باعث ميشود، علاوه بر حرکت دوراني مته در جهت عمود نيز