بس
معنی انگلیسی
enough just mass sufficient
واژههای انگلیسی با این معنی
- sufficient بس، بسنده، کافي
- Bes بس
- say no more بس کن، بس کنيد، ديگر حرفي نزن (يانزنيد)
- armistise آتش بس، متارکه جنگ، عبارت است از توقف
- multiplier بس شمر، مضروب فيه، افزاينده
- many valued بس ارز، داراي دو قيمت يکي حقيقي ديگري دروغين
- cease fire آتش بس، آتش بس کردن، قطع کردن آتش
- suffice بس بودن، کفايت، کافي بودن
- polypody بس پابک، بسفايج، بسيار پايي
- basta بس است!، بس کن!
- considerably large بس بزرگ
- superconductive بس رسانا، (برق) خيلي هادي، بيش از حد لزوم هادي.
- multiplication بس شماري، ضرب، افزايش
- multiplicand بس شمرده، مضروب
- dense fog مه بس غليظ، مه چگال
- polydispersity بس پاشيدگي
- polymolecularity بس پاشيدگي
- suspension of arms آتش بس موقت، اعلام آتش بس موقت يا تعليق موقت حالت جنگي
- multiplication table جدول بس شماري، جدول ضرب
- superconductor (superconductive) بس رسانا، (برق) خيلي هدي، بيش از حد لزوم هادي.
- check firing فرمان آتش بس موقت براي بازرسي، مانع آتش، عناصر تير را بررسي کنيد (توپخانه)
- now nonsense now خواهش ميکنم چرند گفتن را بس کن
- love match عروسي اي که پايه اش عشق باشد و بس
- intellectualism اعتقاد باينکه دانش زاده تعقل است و بس، فاسفه عقليه