بنیاد نهادن معنی انگلیسی establish found ground واژههای انگلیسی با این معنی incept اغاز کردن، شروع کردن، بنياد نهادن initiate وارد کردن، تازه وارد کردن، اغاز کردن recast از نو ريختن، از نو قالب کردن، از نوطرح کردن introduce معرفي کردن، معمول کردن، اشناکردن