تکلیف
معنی انگلیسی
assignment stint task
واژههای انگلیسی با این معنی
- task-oriented تکليف گرا
- abeyant بي تكليف، معلق، متوقف
- task analysis تحليل تکليف
- interrupted task تکليف ناتمام
- unfinished task تکليف ناتمام
- subadult نزديک سن تکليف، نيمه بالغ.
- low level task تکليف سطح پايين.
- declaration of trust اظهارنامه تکليف به قبض، اظهارنامه اي که ناقل به منتقل اليه يا، مصالح به متصالح مي دهد و در آن به او
- imposition تحميل، تکليف، باج
- duties وظيفه، تکليف، فرض
- duty وظيفه، تکليف، فرض
- pending نامعلوم، بي تکليف، مجمل
- homework مشق، تکليف خانه .، کار کنتراتي که بجاي کارگاه يا کارخانه در
- fall into abeyance مسکوت عنه ماندن، بي تکليف ماندن، درحال وقفه افتادن
- schoolwork درس مدرسه، تکليف شبانه دانشجو.
- task کار، وظيفه، تکليف
- offhandedly بي مطالعه، بي انديشه، بي تکليف
- impone تسجيل کردن، گذاردن، تکليف کردن
- pend موکول بودن، معوق بودن، بي تکليف بودن
- overture سرآغاز، مقدمه، پيشنهاد
- exercize ورزش، مشق، تمرين
- offhand بي مطالعه، بي انديشه، بي تهيه
- offhandedness بي مطالعه، بي انديشه، بي تهيه
- puberty بلوغ، رسيدگي، سال بلوغ