جدا از
معنی انگلیسی
for-
واژههای انگلیسی با این معنی
- unjoint از هم جدا کردن، بندگشايي کردن، بند را از بند جدا کردن
- indenture از هم جدا کردن، در خواست دو نسخه دادن
- degas از گاز جدا کردن
- leave the jetty جدا شدن از اسکله
- independent of قطع نظر از جدا از
- individualize از ديگران جدا کردن، مجزا کردن، جدا کردن
- nonunion جدا از اتحاديه صنفي، بيرون از انجمن کارگران
- non-union جدا از اتحاديه صنفي
- desorption جدا کردن گاز از مايع
- grass widower مردي که از زنش جدا شده، مرد بيوه .
- toe-off جدا شدن پنجه پا از زمين
- tearaway از روي بيميلي جدا شدن از.، تکرو، سرکش
- unhusk از پوست جدا کردن يا دراوردن
- abstriction جدا شدن طبيعي هاگها از هاگدان، ريزش
- pulsator ماشيني که الماس را از خاک جدا ميکند
- lift-off جدا شدن يک هواپيما يا هر رسانگر ديگر از، زمين يا از رسانگر مادر
- breakdown drawing رسم پرسپکتيوي براي نمايش قطعات بصورت، جدا از هم
- schismatize شقاق داشتن، جدا شدن از، تفرقه انداختن.
- lift off جهش اوليه موشک يا گلوله هنگام شروع پرتاب، جدا شدن از سکو
- immaterialize غير مادي کردن معنوي کردن، از ماده جدا کردن
- detribalize بي قبيله کردن، از قبيله خود جدا شدن.
- convoy leaver ناوهاي ترک کننده ستون، ناو جدا شده از ستون دريايي
- separably بطور قابل تفکيک، چنانکه بتوان از هم جدا کرد
- split up شکستن، پاره شدن، از هم جدا شدن