حومه معنی انگلیسی environs precincts purlieus suburb واژههای انگلیسی با این معنی environs حومه، حول وحوش، دوروبر suburbs حومه، حول و حوش، اطراف suburbia حومه شهر، حومه نشيني. exurbanite حومه نشين، ساکن خارج شهر. suburb حومه نشين suburban حومه نشين suburbanite ساکن حومه . faubourg حومه (شهرپاريس) rimland حومه ناحيه مرکزي. suburbanize حومه نشين شدن يا کردن، شهرک نشين کردن يا شدن، حومه اي کردن يا شدن barrio محله، حومه، محله ي مکزيکيها burbs شهرکها، حومه ها country-side (قسمتي از) بيرون شهر، حومه شهر exurbia منطقه وسيعي ازنواحي خارج شهر، حومه شهر. countryside ييلا قات، حومه شهر. villadom ويلا و ساکنان آن، حومه ي شهر bidonville حلبي آباد، حومه ي فقيرنشين شهر greater بزرگتر، شهر و حومه و شهرکهاي اطراف آن outskirts کنار، پيرامون، حومه حول و حوش vicinities نزديکي، مجاورت، جوار vicinity نزديکي، مجاورت، جوار detouring دامن، پاچين، دامنه skirt دامن، پاچين، دامنه outskirt دور از مرکز، حاشيه، مرز