خلع کردن معنی انگلیسی depose expel strip unclothe واژههای انگلیسی با این معنی dethrone خلع کردن، معزول کردن، از تخت پايين آوردن unfrock خلع لباس کردن، از کسوت روحاني خارج شدن. disarm خلع سلاح کردن، فرونشاندن، پياده کردن unarm خلع سلاح کردن، غير مسلح کردن. discrown ازپادشاهي خلع کردن، بي تاج کردن، تاج گرفتن از defrock خلع کسوت روحاني کردن. disseat خلع مقام يا کرسي کردن. unseat ازجاي خودبيرون کردن، خلع کردن، پرت کردن (ازاسب) uncrown بي تاج و تخت کردن، خلع کردن يا شدن. mediatize کشور يا سرزمين کوچکتري را ضميمه ي کشور، بزرگتري کردن ولي حکمران آن را خلع نکردن و، به او اختيارات محدودي دادن oust بيرون کردن، محروم کردن، از تصرف unmake به حالت پيشين درآوردن، واساختن، خراب کردن