خوشبو معنی انگلیسی aromatic fragrant redolent savory savoury واژههای انگلیسی با این معنی aromatic خوشبو، معطر، گياه خوشبو fragrant خوشبو، معطر odoriferous خوشبو، بويا sweet scented خوشبو، معطر sweet smelling خوشبو، معطر pomander گرد خوشبو، عطري که در قوطي ياکيسه براي گندزدايي با، خودمي بردند kissing comfit نقل خوشبو، شيريني معطر marram مرو خوشبو marum مرو خوشبو aromatize خوشبو ساختن، عطر زدن، معطر کردن. aromatise خوشبو ساختن odorize معطر و خوشبو ساختن. odorous معطر، خوشبو، پويا flavor خوش مزه، خوشبو flavorous خوش مزه، خوشبو flavourous خوش مزه، خوشبو diphenyl (شيمي) دي فنيل، (ترکيب خوشبو و بلورين) sachet عنبرچه، بالشتک ياکيسه کوچکي که دران چيز خوشبو، ميريزند aromatherapy يک نوع معالجه کردن است براي رفع خستگي و هيجانات، به طريق ماساژ دادن بدن با روغنهاي خوشبو . sweet شيرين، خوش، خوشبو imbalm حنوط کردن، موميايي کردن، خوشبو کردن nosier بزرگ بيني، گنده دماغ، بدبو nosiest بزرگ بيني، گنده دماغ، بدبو nosiness بزرگ بيني، گنده دماغ، بدبو