دخل معنی انگلیسی receipt till واژههای انگلیسی با این معنی sales register صندوق پول يا ماشين دخل مغازه . makings در آمد، دخل، سود income درامد، دخل، عايدي earning درامد، دخل، مداخل money pot غلک، دخل uninterested بي علا قه، بي دخل وتصرف، بدون توجه uniterested بي علاقه، بي دخل وتصرف profit centre مرکز سود، واحد دخل و خرج کننده، قسمتي pertinence (pertinency) ربط، وابستگي، دخل pertinence or nency ربط، وابستگي، دخل earn تحصيل کردن، بدست اوردن، دخل کردن referable نسبت داني، قابل اسناد، دخل دار (نده) interference پاميان گذاري، دخالت، مداخله pertain وايسته بودن، مربوط بودن، راجع بودن drawing نقشه، طرح، نقشه کشي effusing نقشه، طرح، نقشه کشي reference مراجع، رجوع، بازگشت