در حکم
معنی انگلیسی
tantamount
واژههای انگلیسی با این معنی
- equivalent to در حکم
- moveable by destination منقول در حکم غير منقول
- procedendo حکم پادشاه در مورد تسريع دادرسي به، قاضي يي که صدور راي را به تاخير انداخته، است
- not-self نامي است که به ساختمانهاي پادگني (آنتي ژن) که براي، يک موجود زنده در حکم ماده خارجي است داده ميشود اين، مواد سبب ايجاد پادتن ها (آنتي بادي) در برابر خود شده و
- inshrine با حرمت نگاه داشتن، در مزار گذاشتن، در حکم مزار يا معبد بودن براي
- court of record دادگاهي که پرونده و سوابق دعاوي مطروحه، را حفظ مي کند، در CL فقط اينگونه محاکم حق صدور حکم
- implied trust مسئوليت فرضي، امانت فرضي، حالتي است که کسي به حکم مندرج در قانون
- whist خاموش، هيس، يکجور بازي در ورق
- ntamount بربر، همچند، معادل
- writ of error حکم تصحيحي، قرار تصحيحي، قرار يا حکم دادگاه که متضمن تصحيح
- possession money حق الاجرا، حق النسبي، حق الحفظ
- transitivity principle اصل تعدي، اصل سرايت پذيري، بر مبناي اين اصل منطقي چنانچه شق 1 بر 2
- custom's declaration بيانيه مشترک، سندي است که دولتي به منظور روشن کردن، خط مشي سياسي خود در موضوع خاص يا توضيح
- limning انجام دادن، کردن، بجا آوردن
- quitclaiming انجام دادن، کردن، بجا آوردن
- render انجام دادن، کردن، بجا آوردن
- arrest of judgment سرباز زدن قاضي از صدور حکم پس از اعلام، نظر هيات منصفه به علت مطالبي که در، مدارک ارائه شده به نظر رسيده و آنهارا
- declaratory judgment حکم اشعاري، حکمي است که در آن حقوق عده اي تثبيت و، اعلام مي شود ليکن هيچ دستور اجراييي را
- perverse verdict حکم خودسرانه، راي هيات منصفه که بدون توجه به راهنمايي، قاضي دادگاه
- auto da fe راي دادگاه (در مورد سوزاندن شخص مرتد در، ملاعام)، اجراي راي
- rescript فرمان، حکم، دستخط
- prejudge تصديق بلا تصور کردن، نرسيده حکم کردن، بي رسيدگي راي دادن در باره
- prejudgement تصديق بلا تصور کردن، نرسيده حکم کردن، بي رسيدگي راي دادن در باره
- adjudge با حکم قضايي فيصل دادن، فتوي دادن در، مقرر داشتن بر