درحال
معنی انگلیسی
just
واژههای انگلیسی با این معنی
- amort درحال مرگ، راکد.
- functioning درحال کار، داير.
- flourishing درحال ترقي، پيشرفت کننده، رشدکننده
- blushingly درحال شرمندگي
- swing up درحال تاب خوردن، بدن رااز ميله بالاکشيدن
- hang up درحال معلق ماندن، ماندن، به صحبت تلفني خاتمه دادن
- heatedly درحال برافروختگي، باهيجان، بگرمي
- hover درحال توقف پر زدن، پلکيدن، شناور واويزان بودن
- half-cock چخماق درحال نيم پا
- sliding tackle تکل درحال ليز خوردن
- jump kick شوت درحال پرش (فوتبال)
- intermediate stock موجودي کالاهاي درحال ساخت، کالاهاي نيمه تمام
- hang ten سواري تخته موج درحال جلوبودن 10 انگشت پا
- sejant نشسته، درحال جلوس، درحال چمباتمه زدن.
- kissing kind باهم دوست، درحال اشتي
- pit a pat با ضربات تند و متوالي، درحال ضربان، درحال بال بال
- reelingly چرخ زنان، درحال تلوتلو
- quiveringly لرزان، درحال ارتعاش
- rampant بر دو پا ايستاده، درحال حمله خانوادگي، شايع
- lamber کسيکه ميش را هنگام زاييدن توجه ميکند ميشي، که درحال زاييدن است
- choreograph طرح رقص يا بالت را ريختن، درحال رقص يا بالت بودن.
- saleint بيرون امده، درحال جست وخيز (تصوير شده)، برجسته
- saleintiant بيرون امده، درحال جست وخيز (تصوير شده)، برجسته
- intrusive rocks خاره هاي بزورداخل شده، خاره هايي که درحال گدازتوي خاره ديگري، فرومي رود