درک معنی انگلیسی apprehension cognizance discernment grasp hell perception understanding view واژههای انگلیسی با این معنی perception درک، ادراک، دريافت realization درک، مجسم سازي، تحقق apprehension درک، ادراک، فهم perceptiveness درک، قوه مدرکه، بينايي perceptivity درک، قومدرکه، بينايي faults in title درک self realization درک نفس، نيل به استعدادها وامکانات نفس. intue درک کردن، با فراست دريافتن، مستقيما دريافتن intuit درک کردن، با فراست دريافتن، مستقيما دريافتن cognize درک کردن، دانستن percipient درک کننده، زودياب، کسيکه بيرون ازحواس پنجگانه راميتواند intuent درک کننده، با فراست يابنده receptive درک کننده، پذيرنده، پذيرا verbal comprehension درک کلامي intuition درک مستقيم، انتقال، کشف intuitiveness درک مستقيم، انتقال، کشف inapprehensible درک نکردني، نفهميدني، نامفهوم perceptibility قابليت درک، محسوسيت، وضوح incogitable درک نکردني، غير قابل تصور comprehensibility قابليت درک percept چيز درک شده، تصور ادراکات listening comprehension درک شنيداري perceptibly بطور قابل درک، چنانکه بتوان درک کرد، بطور محسوس intuitive مستقيما درک کننده، ناگهان يابنده، حسي