رواج معنی انگلیسی resurgence spread style trend vogue واژههای انگلیسی با این معنی trendsetter رواج دهنده، باب کننده، بدعت گذار circulating edium وسيله رواج groschen (نام) سکه سيم الماني که پيشتر رواج داشت groat سکه سيمين چهارپنسي که پيشتردرانگليس رواج، داشت، ديناري چند fiat money پول کاغذکه بحکم قانون رواج يابدوتعهدي براي، پرداخت ان نباشد kreutzer نام سکه مس وسيم که پيشتردرالمان واطريش رواج، داشت vogue رسم معمول، رواج، قبول عامه currencies پول (رايج، ) رواج، جريان currency پول (رايج، ) رواج، جريان peso سکه اي که در بيشتر جمهوريهاي امريکاي جنوبي، رواج دارد monetize تبديل به سکه کردن، رواج پولي دادن pistole ليره اسپانيولي، سکه زرکه بيشتردراسپاني رواج داشت mythopoeia ايجاد افسانه، افسانه سازي، رواج افسانه . obsolesce کهنه شدن، منسوخ شدن، از رواج افتادن. Hindustan کشور پادشاهي هندوستان، بخشي از شمال هند ميان کوه هاي ويندهيا، وهيماليا که زبان هندي در آن رواج دارد go رفتن، روانه شدن، حرکت شدن goes رفتن، روانه شدن، حرکت شدن revive زنده شدن، نيروي تازه گرفتن، دوباره داير شدن issue صادر کردن، فرستادن، بيرون فرستادن circulate گردش کردن، دورزدن، دوران کردن