زمستان
معنی انگلیسی
winter
واژههای انگلیسی با این معنی
- wintertime فصل زمستان، هنگام زمستان
- depth of winter چله زمستان
- winter tide فصل زمستان
- midwinter نيمه زمستان، چله زمستان
- wintertide فصل زمستان.
- hibernation زمستان گذراني
- dormouse موش زمستان خواب
- winterer بسر برنده زمستان، زمستان، جانوري که زمستان را بسر ميبرد.
- all over winter (در) سراسر زمستان
- overwinter زمستان را گذراندن
- winterfeed در زمستان خوراک دادن، تغذيه ي زمستانه کردن، زمستان پروار کردن
- winterize براي زمستان آماده کردن، زمستاني کردن
- hibernate زمستان رادربيهوشي بسربردن، زمستان رادرهواي ملايم بسربردن
- hibernator زمستان رادربيهوشي بسربردن، زمستان رادرهواي ملايم بسربردن
- winter kill در سرماي زمستان از بين رفتن، زمستان کش.
- winterbourne رودي که در زمستان جاري ميشود .
- halcyon مرغي که درچله زمستان روي درياتخم، ميگذاردوبخاطراودريا آرام ميگردد
- winter book تعيين امتياز شرطبندي در زمستان براي، مسابقه فصل بعد
- half evergreen داراي برگهاي نيمه سبز در فصل زمستان.
- winterkill مردن يا کشتن زمستانکشي کردن، زمستان کشي، تلفات زمستان
- brumal زمستاني، مربوط به زمستان.
- winterish زمستاني، مناسب براي زمستان.
- winterization زمستاني کردن، آماده کردن براي کار در زمستان
- wintery زمستاني، سرد، بيمزه