زن صفت معنی انگلیسی effeminate unmanly واژههای انگلیسی با این معنی effeminate زن صفت، نرم، سست womanish زن صفت، زنانه milksop مرد زن صفت، محنث، مرد بي غيرت molly مرد زن صفت، مرد بي غيرت، مختث womannize زن صفت کردن، مخنث کردن، بازنان اميختن womanize زن صفت کردن، بازنان اميختن. cotquean زن مرد صفت وخشن.، مردي که در خانه کار زنان را انجام ميدهد، مرد خانه دار womanlike زن مانند، زن صفت woman زن، مرد زن صفت، احساسات زنانه mollycoddle ادم ناز پرورده، شخص زن صفت، ناز کشيدن. sissy خواهر، دختر، مرديا بچه زن صفت. sissified (sissy) خواهر، دختر، مرديا بچه زن صفت. heroine شيرزن، دلاورزن، زني که قهرمان داستان باشد prissy اراسته، مرتب، تروتميز ladylike بانو وار، باوقار، مودب virago زن شرور، زن پتياره، زن غوغا کن unmanly با نامردي، نامردانه، ناجوانمردانه milky شيري، شيري رنگ، تيره رنگ Lydian ليده اي، زنصفت، شهواني