زندانی
معنی انگلیسی
captive convict inmate pent prisoner
واژههای انگلیسی با این معنی
- prisoner زنداني، محبوس، حبسي
- prisoner of war زنداني جنگي، اسير جنگي
- take prisoner زنداني کردن
- prisoner's dilemma معماي زنداني
- releasing a prisoner آزادسازي زنداني
- wear stripes دوره زنداني را گذراندن، زنداني بودن.
- serve a sentence به حکم دادگاه زنداني شدن، دوره حبس خود را طي کردن
- administrative segregation زنداني کردن به طور انفرادي، تفکيک اداري
- local parole زنداني که به قيد ضمانت محلي آزاد مي شود
- incarcerate در زندان نهادن، زنداني کردن، توقيف کردن
- immure در چارديوار نگاه داشتن، زنداني کردن، محصور کردن
- imprison در زندان افکندن، زنداني کردن، حبس کردن
- send up بزندان فرستادن، زنداني کردن.
- escort guard گارد محافظ، محافظ زنداني جنگي، بدرقه زنداني
- black flag پرچم دزدان دريايي، پرچمي که نشاني اعدام زنداني است
- yardbird سرباز وظيفه، سرباز تازه کار، زنداني
- jailbird محبوس، جنايتکار، زنداني.
- termer مقيم، دسيسه کار، زنداني.
- qoud زندان، درزندان افگندن، زنداني کردن
- recaption توقيف مجدد، مقابله به مثل کردن در مورد ضبط اموال يا، زنداني کردن زن و فرزند و خدمه شخص
- gaol زندان، حبس، نگاهداري
- jail زندان، حبس، نگاهداري
- lockup عمل قفل کردن، کلون کردن، حبس
- bar ميل، ميله، شمش