زندگانی
معنی انگلیسی
living
واژههای انگلیسی با این معنی
- concubinage زندگاني باصيغه، زندگي بطورصيغه
- lifesaver نجات دهنده زندگاني، عضو دسته نجات غريق وامثال ان.، کسيکه به وقت نياز کمک ميدهد
- hardscrabble داراي زندگاني سخت ومشکل، سخت مشغول، پرمشغله .
- homoecious داراي يک ميزبان درتمام دوره زندگاني.
- garreteer کسيکه دراطاق زيرشيرواني زندگاني ميکند، نويسنده بي نوا
- public life زندگاني اي که در کارهاي عمومي و ملي بگذرد
- booklore علم کتابي (درمقابل علم عملي ياعلم زندگاني)، معلومات ناشي از مطالعه کتاب
- book-learning علم کتابي (درمقابل علم عملي ياعلم زندگاني)
- independent in come درامد مرتب که شخص را از کارکردن براي زندگاني، بي نيازميسازد
- brio روح، زندگاني، حيات
- live زندگي کردن، زندگاني کردن، زنده بودن
- domesticities حالت خانگي، زندگاني خانگي، رام شدگي
- domesticity حالت خانگي، زندگاني خانگي، رام شدگي
- hetaerism ازدواج اشتراکي درقبايل نخستين، زندگاني بطورصيغه
- photobiotic زنده بواسطه نور، در نور زندگاني کننده، نورزي.
- springtime فصل بهار، جواني، شباب