زندگی کردن معنی انگلیسی breathe dwell inhabit reside room واژههای انگلیسی با این معنی live زندگي کردن، زندگاني کردن، زنده بودن ruralize زندگي رعيتي کردن، روستايي شدن، ده نشيني کردن bach مجرد و عزب زندگي کردن، رجوع شود به bachelor cohabit باهم زندگي کردن (چون زن وشوهر) eurybathic قادر به زندگي کردن در اعماق مختلف اب. unlive زندگي يا تجربيات گذشته را محو يا خنثي کردن، گذشته را جبران کردن rusticate روستايي وارزندگي کردن، زندگي رعيتي کردن، واداربزندگي رعيتي کردن rusticator روستايي وارزندگي کردن، زندگي رعيتي کردن، واداربزندگي رعيتي کردن nomadize چادر نشيني کردن، زندگي ايلياتي کردن، خانه بدوش بودن vegetate روييدن، گياه وار زيستن، يکنواخت زندگي کردن dwell ساکن بودن (ياشدن)، منزل داشتن، مسکن داشتن relive دوباره تجربه کردن، در ذهن مرور کردن، در نظر مجسم کردن tent چادر، خيمه، خيمه زدن guest مهمان، مسافر، کسيکه درمهمانخانه زندگي ميکند reincarnate تجسم يا زندگي تازه دادن، حلول کردن، تجلي کردن.