سوق معنی انگلیسی fair shopping center واژههای انگلیسی با این معنی strategic سوق الجيشي، وابسته به (علم) لشکر کشي strategically از لحاظ سوق الجيشي، از روي علم لشکر کشي impellent رانمنده، سوق دهنده، جنباننده impelent راننده، سوق دهنده، عامل محرک strategies علم لشگر کشي، سوق الجيشي strategy علم لشگر کشي، سوق الجيشي military strategy استراتژي نظامي، فنون سوق الجيشي نظامي propulsion جلو بري، رانش، سوق pulsion جلو بري، رانش، سوق activate بکار انداختن، تحريک کردن، سوق دادن tote باربردن، حمل ونقل کردن، سوق دادن actuate بکار انداختن، تحريک کردن، سوق دادن propel راندن، جلوبردن، سوق دادن impulsive جنباننده، محرک، سوق دهنده strategize رزم تدبيري کردن، لشگر آراستن، سوق - الجيشي کردن impulsion محرک ذهني، قوه اني، انگيزش impel وادار کردن، بران داشتن، راندن