شر معنی انگلیسی bad badness evil mischievous naughty quarrelsome واژههای انگلیسی با این معنی heller آدم شر، آدم شر به پا کن، آدم جنجال آفرين apple share اپل شر yabber شر و ور، حرف مفت، کتره good and evil خير و شر snowplow turn پيچ سانس شر، پيچ هشت (اسکي) theodicy توجيه عدل الهي درقبال وجود شر jettison بدريا ريزي کالا ي کشتي، (مج.) از شر چيزي راحت شدن، بيرون افکندن. augural تفالي مبني بر پيشگويي، حاکي از خير يا شر در آينده gobbledygook (gobbledegook) سخن نامفهوم، سخن بي ربط، شر و ور. gobbledegook سخن نامفهوم، سخن بي ربط، شر و ور. glug قل قل، قل قل کردن، شر شر کردن murmurous غرغرو، لندلند کننده، شر شر کننده instigator انگيزنده، مفسد، شر راه انداز brushoff مرخص کردن، دست به سر کردن، از شر کسي راحت شدن oomph چاذبه شخصي، دلربايي.، نيرو feisty عصباني، حساس، فراوان